سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

پشت خاکریز

بسم رب الشهدا         

قسمت دوم

سلام ببخشید بعد از این همه معطلی بالآخره قسمت دوم این راهیان رو هم نوشتم تا اونجا بودیم که اون جانباز شروع میکنه به خاطره گویی و.....
 خاطرات جانباز شیمیایی همش پر از عشق به خدا بود از همون اول که گفت ما انقلاب کردیم چون ما برای ماندن زیر این همه سایه ی ظلم آفریده نشده  بودیم و..... راوی شروع کرد و ما رو برد به دهه ی 50 خیلی قشنگ برامون حرف میزد با یه خوش آمدی با اون لحن قشنگ به ما شخصیت میبخشید و مارو مومن می خوند و شرمنده میکرد آخه کجای عالم این همه آدم که منصب بالایی هم دارن واسه چندتا دانش آموز 15 یا 16 ساله جمع میشدن تو اون سرما .. اون با شهدا حرف میزد میگفت کجایی حاج احمدکجایی بیای ببینی اینا اومدن همون جایی که تو هم بودی اینا اومدن راه شما رو ادامه بدن با محرم نا محرم کردنشون با حرف زدنشون با کاراشون کجایی....

بعد از کلی راهپیمایی مردم و ریختنشون به خیابونا بالآخره انقلاب اسلامی پیروز شد و کشورمون شد یه کشور اسلامی....اما اونا نتونستن ببینن که ایران هستو اینا از اون بی نصیبن پس با چندتا بمب گذاری در خرمشهر جنگ آغاز شد اینا رو برامون مثل یه تاءتر اجرا کردن یه تاءتری که میدونی راست راسته یه تاءتری که احساس داشتو مو هارو سیخ میکرد......... اونجا بود که جوونامون فهمیدن باید برن تا انقلاب بمونه باید برن تا به  ناموساشون آسیبی نرسه باید برن چون امام حسین رفت......... اما اینا که کافی نبودن واسه گذشتن از جون اینا رو ما میگیم اما عاشقی ارزشش بیشتر از این حرفاست عشقی که فقط به یه نفر منتهی میشه به یه کسی که همه ی عشقها باید بهش برسن وگر نه عشق نیست..

مارو برد به جایی که شهید چمران رفته بود به جنوب به جایی که اون رفته بود تا اهواز سقوط نکنه.... خیلی زیبا برامون اجرا کردن من یکی خیلی خوشم اومد واقعا ایرانیا دلیرن ها! آخه خیلی دیدنی بود با اون جنگهای نامنظم که نقشه کشیدنش آنی هست شهید چمران به همراه چند نفر دیگه یکی یکی بدون سر و صدا سربازای دشمن رو ناکار میکردن...نا گفته نماند که شهید بهنام محمدی به عنوان یه نوجوون 13-14 ساله رومون رو سفید کرد اونطور که نشون میدادن اون به خرمشهر زمانی که اشغال شده بود میرفت و میگفته مامانم رو گم کردم و افسرای عراقی رو گول میزده و برا خودیا اطلاعاتی جمع میکرده . واقعا دست مریزاد به این ایرانیا...!!!! با کارایی که رزمنده های مثل شیرمون انجام دادن خرمشهر پیروز شدو مسجد جامع ساختگی اون جایی که بودیم میزبان پرچم ایران اسلامی شد ...

خیلی یادم نمیاد اون روزا اما یه چیز رو خوب میدونم خیلی قشنگ و غمناک بود کلی موشک زدن کلی شهید دادیم کلی گلوله زدنو گلها رو پرپر کردن شهید چمران هم شهید شد اما اونا برامون یه چیز گذاشتن شاید دیگه اونو فهمیدیم یه چیز بود، که میگفتم باعث شد، اون شهید مفقودالاثر بره، اون همه جوون و داداش و بابا وشوهر بره، اون عاشقی رو میگم باور کنین اون عاشقی بود اون عشق به خدا بود اون عشق باعث شده بود باباهه دل از بچه ی کوچیکش ، دل از خونوادش بکنه و بره اونوقت ما.....

راهیان نور

بگذریم بریم بقیه ی تاءتر ....... جنگ تموم شد و امام قبول کرد اون جام زهر رو......

اون جانبازه که یادتونه همون که خاطراتش ما رو آدم کرد رو میگم اونم رفت اونم شهید شد و آخرین پلان صحنه با آوردن پیکر مبارک اون به پایان رسید..

 

هنوز این راهیان شرمنده گیش رو جا نذاشته  تازه بهش رسیده پس ادامه داره ...

ببخشید اگه جالب نبود نتونستم اونطور که باید حق مطلب رو ادا کنم .... :(

راستی میلاد پیامبر اکرم «ص» مبدأ این همه عاشقی و ولادت فرزند بزرگوارشون امام جعفرصادق رئیس مکتب شیعه به امام زمان «عج» و همه ی شیعیان آن حضرت مبارک.... :)

میلاد انوار

تا قسمت بعدی یاعلیــ........

اللهم عجل لولیک الفرج

الهی آمین

 


نوشته شده در دوشنبه 91/11/9ساعت 3:30 عصر توسط گمنام... نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin